محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

572

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جرجيس چنين ديد پيش مردم رفت و كار وى را علنى كرد و سخنان وى را باز گفت و چهار هزار كس پيرو سخنان او شدند و او خود مرده بود ، مىگفتند راست گفت و خودش گفت خدايش بيامرزد . و شاه آنها را بگرفت و به بند كرد و شكنجه هاى گونه گون داد و بكشت و اعضاء بريد تا همه را نابود كرد و چون از كارشان فراغت يافت روى به جرجيس كرد و گفت : « چرا خداى خويش را نخوانى كه ياران تو را زنده كند كه اينان به گفتهء تو كشته شدند . » جرجيس گفت : « وقتى آنها را به تو واگذاشتند پاداششان دادند . » يكى از بزرگان قوم بنام مجليطيس گفت : « اى جرجيس پنداشته اى كه خداى تو مخلوق را آفريده و دوباره آنها را زنده خواهد كرد ، من از تو چيزى مىخواهم كه اگر خدايت انجام دهد به تو ايمان آرم و تصديقت كنم و زحمت قوم را از تو بر دارم ، اينك چنان كه مىبينى ، چهارده كرسى زير پاى داريم و خوانى در ميان داريم كه كاسه ها و قابها بر آن هست كه همه را از چوب خشك ساخته‌اند كه از درختان گونه گون آمده ، از پروردگارت بخواه كه اين ظرفها و كرسىها و اين خوان را به صورتى كه اول آفريد باز برد تا سبز شود و هر يك از چوبها را به رنگ برگ و گل و ميوه بشناسيم . » جرجيس گفت : « كارى خواستى كه براى من و تو گران است اما براى خدا آسان است . » و خداى خويش را بخواند و از جاى برنخاسته بودند كه همه كرسيها و ظرفها سبز شد ، چوب نهان شد و پوست آورد و شاخه ها نمودار شد و چون اين بديدند مجليطيس را كه آن تقاضا كرده بود بر جرجيس گماشتند و او گفت : « اين جادوگر را چنان شكنجه كنم كه حيلهء او ناچيز شود » . و پيكر گاوى بزرگ و تو خالى از مس بساخت و آن را از نفت و سرب و گوگرد و زرنيخ پر كرد و جرجيس را به درون